تبليغاتX
رقص جاده
باید از جاده بپرسم که چرا میرقصد ؟ مست موسیقی گامی شده باشد شاید !!!
اسماعيل دولابي ما مثل بچّه اي هستيم که پدرش دست او را گرفته است تا به جايي ببرد و در طول مسير از بازاري عبور مي کنند . بچّه جلب ويترين مغازه ها مي شود و دست پدر را رها مي کند و در بازار گم مي شود و وقتي متوجّه مي شود که ديگر پدر را نمي بيند ، گمان مي کند پدرش گم شده است ، که در واقع خودش گم شده است . انبياء و اولياء پدران خلقند و دست خلايق را مي گيرند تا آنها را به سلامت از بازار دنيا عبور دهند . غالب خلايق جلب متاعهاي دنيا
+ نوشته شده در  ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 
 

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست !!!

 

حرف آخر :   التماس دعا ......!

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

  تاریخ :جمعه   ۲۸/۰۴/۱۳۸۷     

پیوست : یک دنیا قلب سوخته     

محرمانه

با عرض سلام و خسته نباشید .

به : محضر فرماندهی کل قوا ، حضرت بقیه الاعظم روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.

از : لشکر پیاده عشاق

احتراما از حضرتعالی دعوت میشود جهت افتتاح سد بزرگ « اشک چشم عاشقان » و شرکت در جشن بزرگ خاموش کردن  آتش دلهای سوخته ، مجلس مارا غرق در شادی و مسرت بفرمایید .

مکان : مکه معظمه کنار کعبه .

زمان : صبح جمعه .   

به امید دیدار  

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 
 

"دراز کشید و ساعتها به آسمان خیره ماند .بعد با نوک انگشت ، این جملات رابر روی شن های ساحل نوشت :


"  دلم برای بهشت تنگ شده . یادگاری از آدم 1/1/1  "


برخاست و به سراغ زندگی جدیدش رفت . نخستین موج بزرگی که به سمت ساحل آمد ، نوشته های روی شن ها را محو کرد..................

+ نوشته شده در  ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 

 

 

 

مرحوم حاج آقا دولابي مي فرمايند :

وقتي پدر و مادر از روي محبت لباس كثيف بچه را در مي آورند واو را به حمام مي برند و مي شويند بچه گريه مي كند .خدا هم وقتي با ابتلائات مي خواهد بنده اش را پاك كند و لباس تميز بر تن او كند او چون جاهل است ، گريه سر مي دهد و ناله مي كند .

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 
 

بــوی عـطــر یــار دارد جمـعه ها

وعــــده دیـــدار دارد جمــعه ها

جمــعـه هـا دل یاد دلبـر مـی کنـد

نغمه یا ابـن الـحسن سـر مـی کنـد

+ نوشته شده در  ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 

Image and video hosting by TinyPic

 آیت الله بهجت (حفظه الله) :
هیچ بعید نیست اگر همین فردا صبح آقا بیاید !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهدی نمی آید مگر ناگهانی !

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 

 

       تقصیر من نبود

                  که با این همه . . .

                    

که با این همه امید قبولی 

  در امتحان ساده ی تو رد شدم...

 

     اصلا نه تو نه من !

          تقصیر هیچ کس نیست...

                    

                         از خوبی تو بود 

                                                               که من

                                                                                 بد شدم!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 


همیشه امتحان دادن مخصوصا از اون امتحان سختایی که چند ساعتی بایستی روی سوالات کار کنی تا بالاخره به جواب  برسی رو خیلی دوست داشتم !!! هر چند خسته کننده  ولی شیرینه ! از خوندن درسای سخت لذت میبرم  مخصوصا ریاضیش !!! گره باز کردن و خسته شدن رو دوست دارم .تو هر کاری که باشه !!!

چون اين چيزا رو  ميدونم ... ميشناسم ... و تا بتونم بهشون پايبند و معتقدم که :

چون تصميم به انجام كاري گرفتي.
آرام باش.
توكل كن.
تفكر كن.
سپس آستين ها را بالا بزن. آنگاه دست هاي خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

و حالا پنج روز دیگه مونده تا کنکور ریاضی که خیلی هم حیاتیه !!!!
محتاج دعام برام دعا کنید ...


پی نوشت :

۱-ربِ زدنی علماً این شبا خیلی کار میکنه ...
۲-راستی اضطراب روزای مونده به کنکور هم برا خودش عالمی داره ها !!!!!
۳-یه نکته : کنکور یعنی سد و گفتن کلمه ی  سدِ کنکور اشتباهه !!!
۴-التماس دعا خیلی زیاد .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  | 

*** اللهم عجل لوليك الفرج ***


يكي از دوستان مي گفت :  يه روز توي يه جلسه هفتگي نشسته بوديم.
 اين جلسه هر هفته جمعه ها صبح برگزار ميشد.حاج آقا برامون حرف ميزد . گفت:این هفته ديگه امام زمان مياد.
ميخواستيم بخنديم
خيلي عصبي شد.
 گفت: دارم جدي ميگم! چرا ميخنديد؟
 گفتم :حاجي امام زمان خودشون هم نمي دونن کي بايد ظهور کنن
 گفت: من دارم بهت ميگم هفته آينده مياد. آماده باشيد!خيلي اون روز سخته.خودتونو آماده کنيد.
خلاصه خيلي قاطع حرف ميزد جوري که ديگه هممون باورمون شد.
گفت :اگه هفته ديگه نيومد هرچي ميخواييد بهم بگيد!بريد آماده بشيد.
 خلاصه هممنون ترسيديم
 اون هفته خيلي مواظب خودم بودم و کارم. همش منتظر آقا بودم...
روز موعود رسيد
 ولي نيومد
 رفتيم جلسه.بهش گفتيم :چرا الکي گفتي؟
گفت: ديديد اين هفته چطور منتظر آقا بوديد؟ هر هفته بايد اينجوري منتظر باشيد. هر ثانيه بايد اينجوري منتظر باشيد.
گفت: اگه اينجوري منتظر هستيد جزء منتظران اقا هستيد!
 نميدونستيم چي بگيم. 

فقط برا خودمون متاسف شديم


 

ياد حاجی (...ن...) بخير.

+ نوشته شده در  ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط جامانده ای از راه ، دور  |